تبليغاتX
<-به نام آنکه عشق را آفرید->
به نام آنکه عشق را آفرید

رمان،عکس های عاشقانه، شعرهای عشقولانه، طراحي كارت ويزيت و پوستر و آرم و لوگو، اس ام اس، آپلود رایگان


دالان بهشت- فصل پنچم

فوری نشستم سر جایم و سرم را باز به همان سجاف کذایی گرم کردم. خانم جون آرام آرام نزدیک می شد و من خدا خدا می کردم که رنگ و رویم خبر از حال درونم ندهد. وقتی خانم جون دم در، روی صندلی نشست و گفت: «خانم، خیاطی تموم نشد؟! مادر، لباس عروسیت چند روز طول میکشه، تموم بشه؟!» با خنده و سر به زیر انداخته گفتم: «اِ خانم جون» خانم جون گفت: «حالا اونو بگذار کنار حواستو جمع کن ببین چی میگم» «گوشم به شماست» نمی خواستم نگاهش کنم. من که می دانستم چه می خواهد بگوید، فقط نمی دانستم چه عکس العملی باید نشان بدهم. تعجب کنم؟ خوشحال شم یا خجالت بکشم؟ و از همه بدتر میترسیدم حالت صورتم نشان دهد که میدانم. خانم جون گفت:

وقتی از عصر تا حالا تموم نشده، تو این یکخورده وقت هم نمی شه. سرتو بلند کن گوش بده ببین چی می گم، عروس خانم! احساس کردم دوباره صورتم گُر گرفت و داغ شد. خدا را شکر خانم جون پای شرم گذاشت و متوجه نشد از خوشحالی و شوق سرخ شده ام و گفت:

وا خدا مرگم بده ببین شده مثل پول قرمز، مادر تو دیگه واسه خودت خانم شدی. دیر یا زود باید خانم یک خونه بشی. عروس شدن این قدر خجالت نداره، مادرت سن تو که بود چند وقت بود خونه داری می کرد. بعد همان طور که توی چشم های من نگاه میکرد ادامه داد: مادر جون، محترم خانم دم غروبی که آمده بود اینجا، تو رو برای محمدش خواستگاری کرد. تو چی می گی؟! ناخود آگاه لبم را گاز گرفتم و سرم را پایین انداختم. این بار دیگر واقعاً خجالت کشیدم، چون می ترسیدم خانم جون از نگاهم پی به شوق درونی ام ببرد. ولی خانم جون گفت: «مادر این که نشد، تو چرا هی رنگ و وارنگ می شی؟! منم و تو، کار حلال و شرعی و عرفی هم هست، خدایی نکرده دزدی و هیزی نیست که خجالت بکشی، یک کلام بگو آره یا نه؟!»

با موذیگری باز خودم را لوس کردم و بعد از چند لحظه مکث آرام گفتم: «من نمیدونم هرچی شما و آقاجونم بگین.» خودم از خودم حرصم گرفت، آخه موذی اگه حرف هایشان را نشنیده بودی، باز هم این قدر محکم می گفتی «هرچی شما بگین؟!» خانم جون گفت: «مارو بگذار کنار. ما حتماً راضی بودیم که از تو سوال می کنیم. خودت چی می گی؟ محمد رو قبول داری؟» سرم را بلند کردم ولی نتوانستم حرفی بزنم و دوباره سرم را پایین انداختم، در حالی که نمی توانستم جلوی لبخند زدنم را بگیرم. خانم جون آهی کشید و با خنده گفت: «سکوت علامت رضاست، ولی این قندی که توی دل تو آب می کنن...» نگذاشتم حرفش تمام شود و خودم را انداختم توی بغل خانم جون و با صدایی که سعی می کردم رنجیده باشد گفتم:

اِ خانم جون. خانم جون همان طور که به موهایم دست می کشید گفت: «ای مادر اونی که شما توی آینه می بینین، ما توی خشت خام می بینیم. این موها که توی آسیاب سفید نشده.» و خندان و با آرامی همان طور که مرا از خود دور می کرد، اضافه کرد: «پاشو، دیگه وقتشه خودت بچه بغل بگیری زن گنده، نه اینکه توی بغل من خودتو قایم کنی.» با سختی از جا بلند شد و راه افتاد و دور شد. من ماندم و یک دنیا فکر و خیال از عالمی که درش تازه به روی من باز شده بود. آن شب اولین شب عمرم بود که خوابم نمی برد. برای اولین بار بعد از این که همه خوابیدند، بیدار بودم و از پشت پنجره ستاره ها را نگاه می کردم و به گذشته ها فکر می کردم، به اولین روزهای آشناییم با زری، به محله و کوچه ی با صفایمان، به حاج آقا و محترم خانم و مهربانیشان، به اینکه توی این خانه و این کوچه بزرگ شده بودم، به روزی که برای اولین بار به مدرسه رفتم و بوی اولین روز مهر ماه که احساس کرده بودم، به خوشی ها و ناخوشی هایی که توی این خانه و محله دیده بودم. به روزی که مادربزرگ زری مرده بود و من که فقط هشت سالم بود از شلوغی و جنازه و صدای جیغ زن ها ترسیده بودم و محمد که آرام با چشم های اشک آلود مرا از شلوغی دور کرده و برده بود پیش زری که توی راه پله های پشت بام نشسته بود و گریه می کرد. آن روز من و زری و محمد و امیر، چهار تایی روی پله ها کنار هم چقدر گریه کرده بودیم و به سه سال بعد وقتی عروسی خواهر بزرگ محمد بود: خانه ما مجلس مردانه بود، وقتی من و زری دو سه بار برای بردن وسایلی که مادر و خانم جون لازم داشتند به خانه رفته بودیم، محمد هردومان را دعوا کرده و گفته بود «حق ندارین هی بیایین تو مردونه» و من چقدر از او بدم آمده بود که توی خانه ی خودمان دعوایم کرده بود.

به همین دو سال قبل فکر می کردم که یک روز گرم تابستان با زری توی حیاط دنبال هم میکردیم و با سر و صدا و هیاهو به همدیگر آب می پاشیدیم که یکدفعه در زده بودند و ما هر دو خیس آب فکر کرده بودیم مادر و محترم خانم هستند که از روضه برگشته اند، در را بی پروا باز کرده بودیم و در جا خشکمان زده بود، چون پشت در محمد خشمگین و عصبانی ایستاده بود. آن روز برای اولین بار با محمد چشم در چشم برای چند لحظه خیره مانده بودم و وقتی که محمد سرش را پایین انداخت من تازه به خودم آمدم و دوان دوان دور شدم، اما صدای عصبی محمد را که از خشم دو رگه شده بود شنیدم که به زری اعتراض می کرد: «خجالت نمی کشی؟! همه ی محل باید بفهمن که دارین آب تنی می کنین؟! صدای خنده تون تمام کوچه رو برداشته!» و دستپاچگی و معذرت خواهی زری و خشم و خجالت من که تا چند وقت سعی می کردم با محمد روبرو نشوم.

حالا که خوب دقیق می شدم و گذشته را توی ذهنم زیر و رو می کردم، انگار خودم هم تعجب میکردم. یعنی آن وقت ها هم من برای محمد مهم بودم؟! یعنی واقعا حرکاتش در هزارها برخوردی که قبلاً داشتیم روی قصد خاصی بوده؟ من تا همین چند ساعت پیش از محمد بیش تر حساب می بردم و ناخودآگاه، مثل زری، به چشم برادری بزرگتر به او نگاه می کردم. می ترسیدم مبادا از رفتارم عیب و ایرادی بگیرد و خودم بیشتر فکر می کردم این حس فقط برای این است که او برادر زری است. ولی حالا انگار همه چیز را طور دیگری می دیدم، حتی احساس خودم را.

ادامه دارد ...


|

 


نام: عاشق
نام خانوادگی: آواره
محکومیت: به یک عمر بدبختی و سیه روزی
کوله بارم: غم
صدایم:سکوت
ایمانم: تنهایی
خوراکم: اشک
منزلم: گور
آرزویم: مرگ
آدرس: کهکشان اول، آسمان دوم،ستاره سوم، خیابان صفا کوچه ی مهرو وفا ،پلاک هزار عشق

mohamad_heris@yahoo.com

 

رمان
عکس های عاشقانه
اس ام اس های ویژه
داستان هاي عشقولانه
داستان های کوتاه و آموزنده

 

 

آذر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386

 

خداحافظی
عناوین جدید
خبر مهم
دالان بهشت- فصل پنچم
دالان بهشت- فصل چهارم
عکس های عاشقانه
دالان بهشت- فصل سوم
سخنان مردان بزرگ
دالان بهشت- فصل دوم
...

 

شاهد
همراز
ماندگار
وروجک
زیبایی
مرد تنهایی
قصه عشق
الهه عشق
میمیرم برات
پریزاد خاتون
دنیای بی آرزو
بهونه دات نت
حقیقت عشق
سرزمین عشق
بن بست خنده
دشتی پر از خیال
نیروی هوایی ایران
بنیان فلسفه جدید
سایبون عاشقی
دو راهی جاده
هزار راه نرفته
در حسرت دیدار...
و چشمهای واژگون...
محفل محببین الشهداء
زمزمه های دلتنگی من
سکوتی به وسعت شب
تیک تیک قلب (یه خسته)
سکوت دل
چشمان تو
ستاره چین
عشق و ديگر هيچ ...
سرزمین آزادی
تا ابد دوستت دارم
گیتاریست
مدل لباس
کلبه دلتنگی من
آخرین حرف
مد و فشن
زندگی زیباست
دانلود رایگان
مرگ عشق
من و تو
مستر تمپ
مرجع دانلود
زورق شکسته
عاشقانه ترین شعرا
طنزهای نسل سومی
Give me your heart
آگهی های دنیای رایانه
رپ خوان های کوی بهار
نازترین عکس های ایرانی
ایا خدا هدف زندگی نیست؟
آیا سهم من از زندگی این بود

 

 

RSS 2.0
<





Powered by WebGozar