تبليغاتX
<-به نام آنکه عشق را آفرید->
به نام آنکه عشق را آفرید

رمان،عکس های عاشقانه، شعرهای عشقولانه، طراحي كارت ويزيت و پوستر و آرم و لوگو، اس ام اس، آپلود رایگان


دالان بهشت- فصل اول

از درمانگاه که بیرون آمدم باخودم گفتم حالا که مادر نیست، بهتر است به خانه امیر بروم. از گرما و ضعف داشت حالم به هم می خورد، مثل آدم های گرسنه از درون می لرزیدم، دلم مالش می رفت و چشم هایم سیاهی. اصلا فکر نمی کردم مسمومیتی ساده آدم را این طور از پا در بیاورد. چند بار پشت سر هم زنگ زدم. ثریا که در را باز کرد کیفم را انداختم توی بغلش و با بی حوصلگی گفتم:

در عمارت را هم این قدر طول نمی دهند تا باز کنن، واسه باز کردنِ در این آپارتمان فسقلی یک ساعت منو توی آفتاب نگه داشتی؟!

ثریا که باتعجب و سراسیمگی نگاه می کرد گفت:

این وقت روز اینجا چه کار می کنی؟! قرار بود شب بیایی.

با دلخوری گفتم:

اون از در باز کردنت، این هم از خوشامد گفتنت.... .

از کنار ثریا که هنوز جلوی در ایستاده بود به زحمت گذشتم. داشتم از گرما خفه می شدم، با یک دست موهایم را جمع کردم و با دست دیگر تقلا می کردم که دکمه های لباسم را باز کنم. ثریا دستپاچه، مثل کسی که می خواهد جلوی دیگری را بگیرد، عقب عقب راه می رفت و با عجله می گفت:

- ببین مهناز جون چند دقیقه صبر.... .

ولی دیگر دیر شده بود، وارد هال شدم و مثل برق گرفته ها یکدفعه خشکم زد. فکر کردم اشتباه می کنم، نمی توانستم باور کنم که درست می بینم.

محمد روی مبل، روبروی برادرم امیر نشسته بود و روی مبل کناری اش هم یک خانم. امیر با صدای بلند گفت: «سلام. چه عجب از این طرف ها؟!» و با قدم های بلند سمت من آمد.

انگار همه صداها و صورت ها را، جز صورت محمد، از پشت مه غلیظی می دیدم. هرکاری میکردم نمی توانستم خودم را جمع و جور کنم.

دهانم خشک شده بود و چشم هایم، بی آنکه مژه بزنم، خیره در چشم های محمد، که حالا سرپا ایستاده بود، مانده بود. با فشار دست امیر به زور تکانی به خود دادم و در جواب سلام محمد، با صدایی که به گوش خودم هم عجیب بود، فقط گفتم: «سلام.»

باورم نمی شد. محمد بود، اینجا، روبروی من با همان چهره ی مردانه و معصوم، با همان چشمان مهربان و گیرا. چشم هایی که حالا قدر مهربانی و گیرایی اش را می دانستم و چهره ای که سال ها آرزو داشتم تنها یک بار دیگر ببینمش، آرزویی که جز من و خدای من هیچ کس از آن با خبر نبود. چنان احساس ضعف می کردم که با خود می گفتم، آخرین لحظه های عمرم است. لا به لای حرف های امیر که ار من می خواست روی مبل بنشینم، صدای محمد را شنیدم:

- فرزانه جان، بهتره دیگه زحمت را کم کنیم.

انگار صاعقه بر سرم فرود آمد. پس ازدواج کرده و این زنش است که «فرزانه جان» صدایش می کند، همان طور که روزی مرا صدا می کرد، همان طور که مدت ها بود ذره ذره جانم با یادآوری اش درد می کشید، از احساس ضعف، حسادت، رنج، پشیمانی، خجالت و... چشمانم سیاهی رفت، فقط دستم را به طرف امیر دراز کردم و دیگر چیزی نفهمیدم.

وقتی چشم هایم را باز کردم، ثریا را دیدم که با مهربانی و ملایمت صدایم می زد با تمام قدرتم می کوشیدم خودم را جمع و جور کنم که دوباره با صدای فرزانه که می گفت: «مهناز خانم حالتون بهتره؟!» احساس تلخ و کشنده حسادت به دلم چنگ زد. من حق نداشتم حسادت کنم. اصلاً هیچ حقی نسبت به محمد نداشتم، ولی چرا این دل لعنتی این جور می کرد؟ انگار تازه بعد از سال ها پرده هایی از روی چهره ی واقعی ام کنار می رفت و خودم را بهتر می شناختم. این من بودم که این طور از حس وجود رقیب درهم شکسته بودم؟! نه، نه، هنوز هم احمقم، چرا رقیب؟! من دیگر چه حقی نسبت به محمد دارم، چه نسبتی با او دارم که این زن رقیب من باشد؟! ای خدا، من ناسپاسی کرده و با حماقت زندگی ام را تباه کرده بودم، ولی به جبرانش هشت سال سوخته بودم. دیگر کافی است. خدایا مرا ببخش.

اشک ناخواسته توی چشم هایم حلقه زد. ثریا با مهربانی گفت: «مهناز جان، گوش کن. اگه این شربت رو بخوری و یه کمی استراحت کنی بهتر می شی، عرق نعنا و نباته.» بعد با محبتی خواهرانه برای نشستن کمکم کرد. دستم را دراز کردم که دستمال کاغذی را از ثریا که بالا سرم ایستاده بود بگیرم که باز چشمانم به چشمان محمد افتاد. ای خدا چه رنجی از نگاه این چشم ها به جانم می ریخت. این بار محمد پشت پرده اشک گم شد و فقط صدایش را شنیدم، صدایی که نفهمیدم خشمگین بود یا غصه دار؟! گفت: «امیر، من رفتم دنبال مرتضی.»

شربت را خوردم و به توصیه ی ثریا که می گفت:« اگر یک ساعت بخوابی حالت خوب خوب می شه.» چشمانم را بستم و با بسته شدن در اتاق، در تنهایی و سکوت ماندم. چشم هایم می سوخت و اشک بی اختیار بر گونه هایم جاری بود. بعد از سال ها می دیدم اشک نه قطره قطره، که سیل وار صورتم را خیس می کند. غلت زدم و سرم را توی بالش فرو کردم تا صدای ترکیدن بغضی که داشت خفه ام می کرد، صدای هق هق درماندگی ام بیرون نرود. مدام این فکر، مثل ماری که قلبم را نیش بزند، توی مغزم دوران می کرد: « محمد زن گرفته، محمد ازدواج کرده!...» قلبم می سوخت و آتش می گرفت و سیل اشک های بی اختیارم حتی ذره ای از تلخی این آتش نمی کاست.

از فشار ناخن هایم به کف دست هایم که برای خفه کردن صدایم مشتشان کرده بودم حس می کردم دست هایم آتش گرفته و می سوزد. شقیقه هایم از فشار دردی که مثل پتک به سرم کوبیده می شد داشت منفجر می شد. توی تاریکی اتاق و لا به لای گریه بی امانم انگار ناگهان زمان به عقب برگشت و من مثل کسی که نامه عملش را جلویش گرفته باشند به گذشته پرتاب شدم، به ده سال پیش، به زمانی که شانزده ساله بودم. چقدر خوشبخت بودم و درست به انداز خوشبختی ام یا شاید به علت خوشبختی، احمق بودم...


|

 


نام: عاشق
نام خانوادگی: آواره
محکومیت: به یک عمر بدبختی و سیه روزی
کوله بارم: غم
صدایم:سکوت
ایمانم: تنهایی
خوراکم: اشک
منزلم: گور
آرزویم: مرگ
آدرس: کهکشان اول، آسمان دوم،ستاره سوم، خیابان صفا کوچه ی مهرو وفا ،پلاک هزار عشق

mohamad_heris@yahoo.com

 

رمان
عکس های عاشقانه
اس ام اس های ویژه
داستان هاي عشقولانه
داستان های کوتاه و آموزنده

 

 

آذر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386

 

عناوین جدید
خبر مهم
دالان بهشت- فصل پنچم
دالان بهشت- فصل چهارم
عکس های عاشقانه
دالان بهشت- فصل سوم
سخنان مردان بزرگ
دالان بهشت- فصل دوم
...
قصه اشک و دستمال کاغذی

 

شاهد
همراز
ماندگار
وروجک
زیبایی
مرد تنهایی
قصه عشق
الهه عشق
میمیرم برات
پریزاد خاتون
دنیای بی آرزو
بهونه دات نت
حقیقت عشق
سرزمین عشق
بن بست خنده
دشتی پر از خیال
نیروی هوایی ایران
بنیان فلسفه جدید
سایبون عاشقی
دو راهی جاده
هزار راه نرفته
در حسرت دیدار...
و چشمهای واژگون...
محفل محببین الشهداء
زمزمه های دلتنگی من
سکوتی به وسعت شب
تیک تیک قلب (یه خسته)
سکوت دل
چشمان تو
ستاره چین
عشق و ديگر هيچ ...
سرزمین آزادی
تا ابد دوستت دارم
گیتاریست
مدل لباس
کلبه دلتنگی من
آخرین حرف
مد و فشن
زندگی زیباست
دانلود رایگان
مرگ عشق
من و تو
مستر تمپ
مرجع دانلود
زورق شکسته
عاشقانه ترین شعرا
طنزهای نسل سومی
Give me your heart
آگهی های دنیای رایانه
رپ خوان های کوی بهار
نازترین عکس های ایرانی
ایا خدا هدف زندگی نیست؟
آیا سهم من از زندگی این بود

 

 

RSS 2.0
<





Powered by WebGozar