|
سلام
نمی دونم از کجا شروع کنم، راستشو بخوای بلد نیستم مقدمه چینی کنم.
فهمیدم بزار با چند تا سوال شروع کنم !!!!
تا حالا شده از خودت بدت بیاد یا نخوای کسیو ببینی؟
تا حالا شده بغض تو گلوت گیر کنه و احساس کنی نفست بالا نمیاد و امکان داره هر لحظه خفت کنه که نه بتونی هضمش کنی و نه بتونی با اشکت بیرون بریزیش؟
تا حالا شده بخوای با کسی درد و دل کنی ولی هیچکسو نداشته باشی؟
شایدم کسی باشه ولی نتونی درد دلتو براش بازگو کنی.
آره من که خیلی وقت ها این احساسو دارم، اونم از زمانی شروع شده که تک درخت دلمو ازم گرفتن.
میگن اسارت عشق کشیدن خیلی شیرینه ولی چه فایده، به نظرم زمانی شیرینه که تا آخر عمرت طعم شیرینشو بچشی نه اینکه یه مدت کوتا اسیر بشی و زندانبانت ترکت کنه، البته بگم زندانبان من ترکم نکرد از من گرفتنش.
کی می دونه تو دل هر کس چی می گذره؟؟؟؟
فکر کنم خیلی نوشتم و ممکنه بیشتر از این حوصلتون سر بره.
ولی خوشحال می شم با نظراتتون راجع به این پست منو تنها نذارید که از تنهایی می ترسم.
|