تبليغاتX
<-به نام آنکه عشق را آفرید->
به نام آنکه عشق را آفرید

رمان،عکس های عاشقانه، شعرهای عشقولانه، طراحي كارت ويزيت و پوستر و آرم و لوگو، اس ام اس


عناوین جدید

سلام بر همه دوستان وبلاگیم و همه دوستانی که به صورت میهمان به این وبلاگ سر می زنند مدیریت وبلاگ به نام آنکه عشق را آفرید افتخار دارد تا بخش های جدید را به شما معرفی کند

v   داستان های عشقولانه

v   داستان های کوتاه و آموزنده

v   اس ام اس های ویژه

v   رمان

هرگونه درخواست جهت بخش های جدیدتر و مرتبط با موضوع وبلاگ در قسمت نظرات بیان کنید تا در صورت امکان ایجاد گردد


|

 

دالان بهشت- فصل سوم

مادر خندید و گفت: «اگه بیکاری یک کمی آب بریز توی هاون، بکوب. مادرجون حالا مو یکخورده بلندتر، یکخورده کوتاه تر، عمر آدم نیست که دیگه برنگرده! نترس، بلند می شه.» همان موقع صدای بسته شدن درب حیاط آمد و صدای آقاجون که مثل همیشه تا وارد خانه می شد، همون پشت در، مادرم را صدا می زد که: «حاج خانوم کجایی؟!» و صدای خندان و همیشه سرحال امیر، برادر بزرگم که با صدای بلند سر به سر خانم جون می گذاشت و می خندید.

امیر دانشجوی رشته حسابداری و در عین حال کمک پدرم بود و با اینکه چهار سال از من بزرگتر بود، رابطه مان، به قول مادرم، مثل بچه های شیر به شیر بود. امیر اگر در خانه بود کارش این بود که سر به سر من و خانم جون بگذارد. مواقعی هم که بیرون بود با محمد بود. یکدفعه یاد این نکته مهم افتادم، امیر و محمد دوست های جان در یک قالب بودند. یعنی امیر خبر داشت که محمد از من خواستگاری می کند؟! اصلاً از کجا معلوم محمد مرا خواسته باشد؟ شاید محترم خانم و حاج آقا خودشان این تصمیم را گرفته باشند! بی اختیار کسل شدم.

نمی دانم چرا، ولی دوست داشتم محمد خودش مرا خواسته باشد، دوستم داشته باشد و انتخابم کرده باشد. راستی، چرا اصلاً به این فکر نیفتاده بودم؟ کاش زودتر بزرگ تر ها حرف بزنند و همه چیز معلوم شود، ولی به هر حال فعلاً چاره ای نبود باید صبر می کردم. آقا جون در حالی که لباس راحتی پوشیده بود و داشت آستین های پیراهنش را بالا می زد، از اتاق بیرون آمد. چقدر صورت خسته و مهربانش را دوست داشتم.

* سلام آقا جون.

* سلام خانوم، چطوری بابا؟

باز دلم خواست به قول امیر خودم را لوس کنم. با اینکه می دانستم آقا جون همیشه اول نماز می خواند، گفتم: آقاجون چایی بیارم؟ نه باباجون اول نماز، بعد شام. به مادرت بگو سور و سات شام را حاضر کنه که مردیم از گشنگی.

از وقتی یادم می آید همیشه همین طور بوده. تابستان ها آقاجون توی حیاط نماز می خواند و صدای الله اکبرش با بوی یاس ها و عطر شام مادر مخلوط می شد. امیر طبق معمول، لب حوض داشت به جای دست و صورت شستن، تقریباً حمام می کرد و سرش را تا گردن توی آب فرو کرده بود. داشتم فکر می کردم از پشت هولش بدهم توی حوض که سرش را بیرون آورد. با خنده سلام کردم. گفت: «سلام، به چی می خندی؟! بپر برو یک پارچ آب یخ بیار که جیگرم داره می سوزه، بدو».

هم اون می دانست و هم من که مادر الان یا شربت سکنجبین یا آبلیمو آماده کرده. با این همه گفتم: «نمی دونم چطوریه جیگرت همین که پایت به خونه می رسه و چشمت به من می افته آتیش می گیره!» امیر در حالی که دست های خیسش را به طرفم تکان می داد گفت: «بدو این قدر حرف نزن فسقلی.»
شب های تابستان، توی حیاط روی دو تا تخت چوبی بزرگ که بین باغچه و حوض بود غذا می خوردیم. بوی یاس ها و گلدان های محبوبی آقا جون، با بوی نم خاک که از آبپاشی حیاط بلند می شد، دوست داشتنی ترین بوی دنیا بود. وقتی هرم گرما می
خوابید توی آن حیاط باصفا چقدر دور هم نشستن شیرین بود. قل قل سماور خانم جون که به قول امیر همیشه جوش بود و عطر چای تازه دم با آن استکان های کوچک کمر
 باریک که خانم جون معتقد بود «فقط توی آن ها چایی مزه دارد»، سفره قلمکار مادر و بوی پلوی زعفران زده و تنگ دوغ که اگر نعنا نداشت، اخم خانم جون توی هم می رفت و... . یادش بخیر انگار تمام دنیا آرام بود و خوشبخت، مخصوصاً که علی از ترس آقا جون دیگر ورجه وورجه نمی کرد و یک گوشه آرام می گرفت.
چه خانواده خوشبختی بودیم، کاش در همان سال ها زمان متوقف شده بود. آدم وقتی کوچک و جوان است دلش می خواهد بدود و به آینده برسد، از بس عجله دارد درست نمی بیند که دور و برش چه خبر است و افسوس، قدر لحظه ای را که می گذراند، نمی داند. وقتی پشیمان می شود و بر می گردد و به پشت سر نگاه می کند که دیگر حسرت
خوردن فایده ندارد. آن وقت تازه به این نتیجه می رسد، آنچه برایش می دویده هیچ بوده، قربان همان گذشته و بچگی ها!

بعد از شام به بهانه ی تمام کردن کار خیاطی از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم. امیر هم بلند شد، ولی خانم جون گفت: «ننه، امیر تو بمون باهات کار داریم» و در عوض به علی گفت: «مادر تو خواب نداری؟! از صبح کلّه سحر که پاشدی تا الان ماشاالله داری به زمین پا می زنی، برو قربونت برم، برو یکخورده تنت رو بگذار زمین. اگه بوی خاک گرفت با من!»

این تکه کلام خانم جون بود که از بچگی، وقتی می خواست ما را از سر باز کند یا از دست سر و صدا و شیطانی های ما خسته می شد، می گفت. علی با دلخوری بلند شد و راه افتاد و من که خوشحال و هیجان زده بودم، چون حس می کردم مادر و خانم جون می خواهند حرف بزنند، بی صبرانه گوش تیز کردم. مادر با صدایی آرام گفت:


|

 

سخنان مردان بزرگ

وقتی ارتباط عاشقانه ات به انتها میرسد، فقط به سادگی بگو: همه اش تقصیر من بود. جکسون براون

شادمانی اسطوره ایست که در جستجویش هستیم. جبران خلیل جبران

اگر به مهمانی گرگ می روید، سگ خود را به همراه ببرید. گوته

آن کسی که از رنج زندگی بترسد، از ترس در رنج خواهد بود. چینی

وقتی نانوا نان را با دقت و وسواس می پزد و به دست مشتری می دهد، خدا با او در کنار تنور ایستاده است. کریستیان بوبن

اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم ، بهتر آن است که آنرا خرج لطافت یک لبخند و یا نوازشی عاشقانه کنیم . شکسپیر

استعداد در فضای آرام رشد می کند و شخصیت در جریان کامل زندگی. گوته

بیش از هر چیز نخست بدان که چه میخواهی. فوخ

بردن، همه چیز نیست، اما تلاش برای بردن چرا. لومباردی

اگر خاموش بنشینی تا دیگران به سخنت آورند، بهتر از آنست که سخن بگویی و خاموشت کنند. سقراط

عادتمند کسی است که به مشکلات و مصائب زندگی لبخند بزند. شکسپیر

ماهی و مهمان دو روز اول خوب هستند، از روز سوم بو می گیرند. (البته از دید اسپانیولی ها)

در روز عشاق برای دوستت کارتی بفرست و روی آن بنویس: "از طرف کسیکه فکر می کند تو بی نظیری" براون
مردان آفریننده کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده مردان. رومن رولان

جریان زندگی چیزی جز مبارزه میان عاطفه وعقل نیست. مارک تواین

آزادی متعلق به یک نفر نیست ، مال همه است . اسپنسر

هر کس مرتکب اشتباهی شده، اکتشافی هم نکرده است. گالیله

با دیگران آنگونه رفتار کن که میخواهی با تو رفتار شود. براون

نیاسائید ، زندگی در گذر است. بروید و دلیری کنید، پیش از آنکه بمیرید، چیزی نیرومند و متعالی از خود بجای گذارید، تا بر زمان غالب شوید. گوته

عشق ما را می کشد تا دوباره حیاتمان بخشد. شکسپیر

لبخند، حتی زمانیکه بر لبان یک مرده می نشیند ، بازهم زیباست. کریستیان بوبن

هرگز فرصت گفتن « دوستت دارم » را از دست مده. براون

اميد با مرگ هم به گور نمی رود. شيلر

مرور زمان به خودی خود بسياری از نگرانی ها را از بين می برد. ديل کارنگی

هر چه نور بيشتر باشد ، سايه عميق تر است. گوته

من آينده را دوست دارم چون بقيه عمرم را بايد در آن بگذرانم. کترينگ

برای آنکه عمر طولانی باشد، بايد آهسته زندگی کنيم. سيسرون

به گونه ای زندگی کنيد که وقتی فرزندانتان به ياد عدالت، صداقت و مهربانی می افتند، شما در نظرشان تداعی شويد. جکسون براون

هرکس بايد روزانه يک آواز بشنود، يک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقی بزند. گوته

تواضع بيجا آخرين حد تکبر است. لابروير

هيچکس بدبخت تر از کسی نيست که هميشه خوشبخت است. هلندی

آنها که غائب اند، کمال مطلوب اند و حاضرين معمولی و پيش و پا افتاده اند. گوته

در دعوا اولين مشت را بزن و محکم هم بزن. جکسون براون

فقط به ندای کودک درون خويش گوش بسپار نه هيچ ... کريستيان بوبن

سعادت ديگران بخش مهمی از خوشيختی ماست. رنان

با مردمان نيک معاشرت کن تا خودت هم يکی از آنان به شمار روی. ژرژهربرت

با تقوی و خوبی ميتوان سعادت آفريد. زنون

برای شب پيری در روز جوانی چراغی بايد تهيه کرد. پلوتارک


|

 

دالان بهشت- فصل دوم

صدای مادربزرگم که با غرغر داشت دست و پایش را آب می کشید از توی حیاط می آمد که: «هزار بار گفتم این کتری منو دست نزنین، بابا این کتری مال وضوی منه، مگه حریف شدم؟! والله من که نفهمیدم تو این خونه به چه زبونی باید حرف زد!» مادرم جواب داد: «وا، خانم، من کتری رو برداشتم براتون آب کشیدم، گذاشتم اونجا.» خانوم جون گفت: «یعنی ما اختیار یه کتری رو هم توی این خونه نداریم؟!» مادرم با ناراحتی گفت: «اختیار دارین، همه ی این خونه اختیارش با شماست.» خانم جون که مثل همیشه زود پشیمان شده بود با لحنی مسالمت جویانه گفت: «ننه، آدم که پیر می شه، ادا و اطوارش هم زشت می شه، دست خودش که نیست، من این کتری که جایش عوض می شه ها، می ترسم دست ناپاک جابجاش کرده باشه، احتیاط پیدا کرده باشه، دیگه وضوم به دلم نمی چسبه، اگر نه...»

صدای زنگ در، حرفشان را نیمه تمام گذاشت. من که آن سال به زور مادرم و خانم جون و به عشق همراهی زری رفته بودم کلاس خیاطی، داشتم با سجاف یقه ی لباسی که از بعد از ظهر وقتم را گرفته بود کلنجار می رفتم. از صدای مادرم که می گفت: «هول نشین خانم جون، نامحرم نیست، محترم خانم هستن» فهمیدم مادر زری آمده. خانم جون با صدای بلند گفت: «به به، چه عجب، بابا همه وقتی مادر شوهر می شن این قدر سایه شون سنگین می شه؟!» محترم خانم با خنده گفت: «نه به خدا خانم جون، کم سعادتیه و مریضی و گرفتاری.» خانم جون جواب داد: «خدا نکنه، گرفتاری و مریضی باشه، ما خواهون خوشی شماییم، خوش باشین به ما هم سر نزدین عیبی نداره.» و خلاصه صحبت به احوال پرسی های معمولی کشیده شد.

من همچنان دستپاچه سعی داشتم هر طوری هست سجاف یقه را به زور کوک هم شده برگردانم توی لباس و به بهانه ی جادکمه زدن سراغ زری بروم که یکدفعه با شنیدن صدای محترم خانم که گفت: «راستش خانم جون اگر اجازه بدین برای امر خیر خدمت رسیدم» خشکم زد، ضربان قلبم آن قدر تند شد که به سختی می توانستم حرف هایشان را بشنوم. احساس می کردم الان صدای قلبم را توی حیاط همه می شنوند. بیشتر از سر و صدای توپ بازی بی موقع علی برادر کوچکم که مثل خروس بی محل تو حیاط سر و صدا راه انداخته بود حرصم گرفته بود. صورتم داغ شده بود و نمی فهمیدم از خوشحالی است یا خجالت و شاید هم هر دو.

هزارجور فکر و سوال یکدفعه به مغزم هجوم آورده بود و من گیج توی دریای سوال ها غوطه می خوردم. یعنی محترم خانم می خواهد از من خواستگاری کند؟! برای کی؟! شاید پسر خواهرش! شاید از طرف کس دیگر و شاید... . یک دفعه از فکر این که شاید هم برای پسر خودش... . دلم هری ریخت. فکر این که عروس خانواده زری باشم و دیگر از بهترین دوستم جدا نشوم، فکر این که عروس خانواده کاشانی بشوم و محترم خانم که این قدر دوستش داشتم مادر شوهرم بشود و.... . ولی همین که یاد خود محمد افتادم، یاد چهره ی جدی و سختگیری هایش و این که زری توی برادرهایش فقط از او خیلی حساب می برد ترس برم داشت. در خانواده زری همه برای من آشنا بودند، غیر از محمد. حاج آقا و محترم خانم آن قدر مهربان و صمیمی بودند که توی خانه شان اصلا احساس غریبی و مهمان بودن نداشتم. فاطمه خانم خواهر بزرگ زری و شوهرش آقا رضا، برادر بزرگش آقا مهدی و حتی عروس تازه شان الهه و برادر کوچکش مرتضی که تقریبا هم سن و سال خود ما، یعنی یک سال و نیم از من و زری بزرگتر بود، همه به چشم من مثل برادر و خواهر های خودم بودند. فقط محمد بود که هر وقت می دیدمش دستپاچه می شدم. آن هم از بس زری می گفت: «محمد بدش می آد آدم حرف های بی خودی بزند یا بی خودی و زیاد بخنده، می گه دختر، باید خانم باشه و متین نه سر به هوا و جلف، باید رفتارش طوری باشه که همه مجبور بشن بهش احترام بگذارن و... .»

توی این فکرها بودم که با صدای «چشم حتماً، من امشب به حاج آقا می گم» و تشکر و خداحافظی محترم خانم به خودم آمدم. می خواستم بپرم بیرون و از مادر بپرسم موضوع چیه؟ ولی روم نمی شد. می دانستم در آن صورت خانم جون می گوید: «وا خدا مرگم بده، چشم ها رفته مغز سر. دختر که این قدر پررو نمی شه تو باید الان هزار رنگ بشی....»

این تجربه را از اولین خواستگاری که برایم پیدا شده بود به دست آورده بودم. وقتی که یکی از هم جلسه ای های مادرم از من برای برادرش خواستگاری کرد و مادرم برای خانم جون ماجرا را تعریف می کرد با کنجکاوی پرسیده بودم: «مامان کی؟» آن وقت بود که سرزنش های خانم جون حسابی پشیمانم کرد و فهمیدم این جور وقت ها باید خجالت بکشم و به روی خودم نیاورم. این بود که حالا هم که دیگر نه حواسم جمع بود که کارم را اداه بدهم، نه کنجکاوی امانم می داد که صبر کنم، داشتم دیوانه می شدم.

گوش هایم را تیز کردم بلکه از حرف های مادر و خانم جون چیزی دستگیرم شود. از لا به لای حرف های آهسته شان چند بار اسم محمد به گوشم خورد و شکم تبدیل به یقین شد. پس درست بود. از خوشحالی نمی دانستم باید چه کار کنم. کاش زری عقلش برسد و بیاید اینجا! ولی نه حتی با زری هم رویم نمی شد در این مورد بی رو دربایستی حرف بزنم.

صدای پای خانم جون که آهسته آهسته روی کاشی ها کشیده می شد و اینکه می گفت: «مادر، حالا یا نصیب و یا قسمت، تا خدا چی بخواد.» دوباره مرا به خود آورد. فوری سرم را زیر انداختم که یعنی دارم خیاطی می کنم. خانم جون گفت: «ننه جانماز منو ندیدی؟» می دانستم می خواهد سر از احوال من درآورد، چون جانماز خانم جون همیشه توی اتاق خودش بود. گفتم: «نه خانم جون» و چون سنگینی نگاه دقیق خانم جون را حس می کردم و برای فرار از آن فوری گفتم:

«می خواین جانمازتون رو بیارم؟!»

- آره ننه، پیر شی ایشاالله.

دیدم که با چه دقتی نگاهم می کند، همیشه همین طور بود. هر بار که صحبت از خواستگار می شد، خانم جون انگار بار اول باشد که مرا ببیند، با دقت براندازم می کرد، مثل اینکه سعی می کرد از دید خواستگارها نگاه کند و همیشه هم مهر علاقه اش بر نظر انتقادی اش می چربید و به این نتیجه می رسید که: «قربون قدت برم مادر، دخترم مثل یک تیکه جواهر می مونه.»

جانماز را که پهن کردم، خانم جون گفت: «دستت درد نکنه، ایشاالله سفید بخت بشی مادر. یکباره قرآن و مفاتیح منم بیار، خودتم پاشو وضویت رو بگیر، نماز اول وقت با نماز مومن ها می ره بالا.» و من خندان ادامه دادم: «بله مي دونم از وقت که بگذره بر می گرده و می خوره توی سر آدم» بلند شدم و خانم جون با لبخند گفت: «الله اکبر».

رفتم بیرون، سر حوض تا وضو بگیرم. چقدر آب زلال و خنک بود. چشمم به عکس خودم توی آب افتاد. موهایم از دو طرف صورتم روی شانه هایم ریخته بود. صورتم توی آب، چه روشن بود! یکدفعه دلم خواست خودم را توی آینه ببینم، امشب انگار تازه دلم می خواست بدانم چه شکلی هستم. دستم را از توی آب در آوردم و به طرف اتاق مادرم که یک آیینه ی قدی داشت، دویدم. توی آینه با دقت خودم را نگاه می کردم، مثل کسی که می خواهد دیگری را بر انداز کند، قدم نسبتاً بلند بود و موهایم پرپشت و مشکی و صاف که تا زیر شانه هایم می رسید، رنگ پوستم، به قول خانوم جون، سفید مهتابی با چشمانی که رنگ چشم های آقا جون بود، عسلی روشن. فقط مژه های من بلند تر و برگشته تر بود. غیر از رنگ چشم هایم، بقیه چهره ام، گونه های برجسته، ابروهایم، شکل لب ها و بینی ام همه شبیه مادرم بود. چنان به دقت نگاه می کردم که انگار اولین بار بود همه ی این ها را می دیدم، نگاه کردم و با خودم گفتم: «راستی من خیلی شبیه مادرم هستم.»

یک دامن دورچین مشکی با بلوز یقه هفت قرمز تنم بود، چرخی جلوی آینه زدم و ناگهان یاد حرف معلم خیاطی ام افتادم که گفته بود «گودی کمر خیلی برای زن مهم است و به لباس ترکیب می دهد.» فوری دستم را روی کمرم گذاشتم. پف دامن و گشادی بلوز که زیر دستم گرفته شد خیالم راحت شد، نه، گودی کمر هم داشتم.آن قدر غرق قیافه ی خودم شده بودم که نفهمیدم مادرم کی وارد اتاق شده بود و داشت نگاهم می کرد، وقتی گفت: «مهناز داری چه کار می کنی؟!» مثل کسی که موقع دزدی مچش را گرفته باشند پریدم هوا. دستپاچه و هول از اینکه نکند مادرم فکرم را خوانده باشد گفتم: «هیچی، هیچی، می خواستم ببینم، موهایم چقدر بلند شده. از اون دفعه که شما قیچی کردین نمی دونم چرا بلند نمی شه؟!»

ادامه دارد...


|

 

...

دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟ گفت نه.

گفت دوستم داري؟ گفت نوچ؟

گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟

دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت.

پسره بغلش کرد گفت:

((تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي. تو رو دوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم می میرم.))


|

 

قصه اشک و دستمال کاغذی

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت.


|

 


نام: عاشق
نام خانوادگی: آواره
محکومیت: به یک عمر بدبختی و سیه روزی
کوله بارم: غم
صدایم:سکوت
ایمانم: تنهایی
خوراکم: اشک
منزلم: گور
آرزویم: مرگ
آدرس: کهکشان اول، آسمان دوم،ستاره سوم، خیابان صفا کوچه ی مهرو وفا ،پلاک هزار عشق

mohamad_heris@yahoo.com

 

عکس های عاشقانه
داستان هاي عشقولانه
داستان های کوتاه و آموزنده
اس ام اس های ویژه
رمان

 

 

خرداد 1389
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386

 

عناوین جدید
دالان بهشت- فصل سوم
سخنان مردان بزرگ
دالان بهشت- فصل دوم
...
قصه اشک و دستمال کاغذی
دالان بهشت- فصل اول
آکواریوم
تخته سنگ . . .
می شکند . . .

 

حقیقت عشق
محفل محببین الشهداء
بنیان فلسفه جدید
ماندگار
شاهد
نیروی هوایی ایران
بن بست خنده
بامداد يك محكوم به نوشتن
میمیرم برات
وبلاگ تخصصی کامپیوتر
قصه عشق
سرزمین عشق
بهونه دات نت
الهه عشق
پریزاد خاتون
در حسرت دیدار...
دشتی پر از خیال
و چشمهای واژگون...
دهکده احساس
سایبون عاشقی
وروجک
دنیای بی آرزو
دو راهی جاده
عطش عشق
هزار راه نرفته
زمزمه های دلتنگی من
سکوتی به وسعت شب
مرد تنهایی
سکوت دل
آتشکده عشق و معراج عشق
چشمان تو
تیک تیک قلب (یه خسته)
ستاره چین
عشق و ديگر هيچ ...
سرزمین آزادی
ایا خدا هدف زندگی نیست؟
آیا سهم من از زندگی این بود
تا ابد دوستت دارم
گیتاریست
رپ خوان های کوی بهار
مدل لباس
همراز
کلبه دلتنگی من
آخرین حرف
مد و فشن
زیبایی
زندگی زیباست
آگهی های دنیای رایانه
دانلود رایگان
نازترین عکس های ایرانی
مرگ عشق
طنزهای نسل سومی
یادداشتهای یک دانشجوی دهاتی
زورق شکسته
عاشقانه ترین شعرا
زیباترین شعرهای عاشقانه
من و تو
Give me your heart
رهپویان ایران اسلامی
افزایش آمار و ترافیک وبلاگ ها
مستر تمپ
مرجع دانلود

 

 

RSS 2.0





Powered by WebGozar

موتور جستجوي خبر قطره